بیتا
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی / تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی
اینطوری که پیش میره، همه چی هی بدتر میشه. من هرچی هم تلاش میکنم، اوضاع بهتر نمیشه. انگار که نفرین شدم. یا شایدم فقط زندگیم نفرین شده. اگر اینطور باشه، باید خودمو از تو این زندگی نفرین شده بکشم بیرون. اما میدونم که آدامس شده و باهام میاد. لعنتی. درست نمیشه.
امشب تصمیم گرفتم که زیاد بنویسم. از اون نوشته ها که میدونم حوصلشو نداری. هرچند، تو هیچ وقت حوصله نداشتی. حتی برای نوشته های کوتاه. و این من بودم که خودمو گول میزدم و فکر میکردم که تو همه ی واژه هایی که من مینویسم رو اونقدر میخونی تا قورتشون بدی و بعدا میون حرفامون یهو یکی از نوشته های خودمو از حفظ بگی که نگفتی و فهمیدم که حوصله خوندنشونو نداشتی. یه وقتی خوندی که دیگه دیر بود و من گوشی برای شنیدن نوشته های خودم از زبون تو نداشتم و حیف... این "حیف" لعنتی که مدتیه به "افسوس" و "خسته ام" و "کاش" و خیلی واژه های تکراری آزاردهنده ی عمرم اضافه شده. همین واژه ها که عین بختک افتاده رو زندگی داغونی که فقط دلم توشه و هرجا که میرم تو گوشم هی تکرار میشه. دوست دارم روزایی رو که یه بیت شعر جای این واژه ها رو میگیره. یه چیزی مثل "هزار... هزار کاکلی شاد در چشمان تو... هزار... هزار قناری خاموش در گلوی من...". دیگه شعر رو هم گذاشتم کنار چون بعضیاشون منو یاد اون وقتا میندازه که شاعر شده بودم از بس تو بودی و شعر بود. این غم آزاردهنده است. من اون غمی رو میخوام که تو هوای نمیدونم چند درجه زیر صفر وایسادم کنار پنجره و پیشونیمو چسبوندم به شیشه و برف بیرون رو نگاه میکنم و آروم آروم اشک میریزم. همون موقع ها هم من واژه برای تکرار کردن داشتم و میگفتم "کاش میشد فقط یک بار دیگه برگردی" که برنگشتی و از خاک بیشتر از من خوشت اومد. از همون موقع ها بود که به خاک و خدا و اون دنیا و ازین حرفا حسودیم شد. حالا من حسودم. به همه ی چیزایی که با تو هستن. اصلا از همون موقع آدم حسودی شدم. من به تک تک این اشیا که با تو هستن هم حسودیم میشه. خصوصا به این لباسی که تازه خریدی و وقتی میپوشی خیلی بهت میاد که من اینقدر بهت نمیام. اصلا از بیخ و بن اهل اومدن نیستم شاید چون نچسبم و واسه همینم هست که دلم داره منو تحمل میکنه. اصلا واسه همینه نمیذارم دلم بره یه کت جدید بخره چون میترسم بهش بیاد و من از حسادت هی هر روز بمیرم و بمیرم و اونا رو با هم ببینم. دلم حتما هر روز صبح اون کت رو میپوشه و کلی هم ازش خوشش میاد و شاید هم تو دلش یواشکی میگه سحر چه نچسبه. من باز هم برای اینکه به خودم اعتماد بنفس داده باشم میگم اصلا همینه که هست و من از این نچسب بودنم خوشم میاد. که نمیاد و هرکاری که میکنم نمیتونم مثل جوونیهام مهربون بشم. اخلاق سگیمو با خودم میکِشم که عین یه وزنه سنگین گیر کرده به پام و منم نمیخوام به روزی که فلج میشم فکر کنم و ترجیح میدم به همین وزنه و عذابش فکر کنم.
من از یک پچ پچ زاده شده بودم. جیغ کشیدم تا بزرگ شدم. حالا خودم فریادم. بعدها، بر مزارم، با صدای بلند فاتحه بخوانید. از سکوت بیزارم.
پ.ن 1: مامان و بابام همیشه موقع خواب پچ پچ میکردن. من تو نوجوونی خیلی میترسیدم. الان هرچی حرف میزنم، کسی نمیفهمه.
پ.ن 2: بی صدا، تنها خواهم بود.
باید فکر کنم. به اون توده بزرگ تو شکمم. هرجوریه باید بکنمش. خودم چسبوندمش به دل و روده ام. اصلا این من بودم که گذاشتم هی بزرگ بشه و جون بگیره. این اواخر از گوشام و بینیم خون میومد. می دونستم. من می دونستم که یه توده بزرگ تو شکممه که داره داغونم می کنه. اما بهش فکر نکردم. حالا باید فکر کنم. از خودم جداش کنم. نهایتش میمیرم دیگه.
آخ که چقدر دلم میخواد سینتو بشکافم و قلبتو از توش در بیارم بگیرم تو دستم. که دیگه خیلی بهم نزدیکتر باشه. این پوست و استخونت نمیذاره قلبت به من نزدیک باشه. فاصله میندازه. حتی واسه شنیدن صداش باید سرمو بچسبونم بهت که با هزار دردسر یه چیزایی بشنوم. اگر یه روز چاقو دستم باشه، تیز هم باشه، و دلم دلتو بخواد، حتما این کارو میکنم.
اینجا سرده خیلی سرد. دیگه نجات من به دست تو نیست. کار از کار گذشته. زیادی تو زمین فرو رفتم. حتی اگر بیای هم نمیتونی منو بیرون بکشی. دور و برم همش خاکه. حتی رفته تو دهنم. تف میکنم بیرون اما فایده نداره. هرچی به این موجودات میگم که اصلا تورو نمیشناسم، باور نمیکنن. میخوان منو به جرم تو بندازن یه جای خیلی بد. که بیشتر عذاب بکشم و اعتراف کنم که با توام. اما نیستم. تو دیگه نیستی. منو انداختی این زیر و راهتو کشیدی رفتی. نمیدونی که اینجا چه سرده و من چی میکشم. حیف، حیف اون همه گرمایی که ازم گرفتی و آخرشم یه روز که از پیاده رو رد میشدی، پرتش کردی تو جوی آب. که فراموشت بشه و حالا من اینجا از سرما بلرزم. اگر دوباره زنده شدم، این بار هرکی که باشم، میام و گرمامو ازت پس میگیرم. ها میکنمش رو سنگ قبرم.
می ترسم تو بمیری و من هنوز با تو نباشم. که میمیری و من با تو نیستم و هی تموم میشی و من بازم با تو نیستم. نه یک بار. که هر روز و هر لحظه میری و من ازت دورم و دورتر و دورتر می شم.
شب ها، میشینم اینجا. دوتا دستهامو میذارم دوطرف سرم، یه خورده که میچرخونم، سرم کنده میشه. آروم سرمو میذارم رو کیبورد. بعد بازش میکنم. دقیقا از بالاش. همونجا که موهای سفیدم یه روزی قراره در بیان. از توی مغزم، واژه در میارم. کلمه هایی که در طول روز توش جمع شدن. میریزمشون بیرون. اینجا. تو این وبلاگ. میدونی؟ سرم باید شب ها خالی بشه. چون بعضی روزا خیلی حرف توش نگفته میمونه. تلنبار میشه. شبیه همونهایی که بهش میگن بغض، یا عقده، یا یه همچی چیزایی.
من واقعا قلبم درد میکنه. کلا این همه بدن رو بیخیال شدم، فقط قلبمو میبینم و میشنوم. اصلا من بیمارم. باور کنید. مرض قلبی دارم. یهو میگیره. انگار جاش نمیشه. شاید میخواد داد بزنه. اما خفه شده. آخرش یه روز یه کارد برمیدارم، سینه ام رو میشکافم، که صداش در بیاد. قلبمو میگم. خفه شده اون تو. بدجور درد میکنه. از اون دردهایی که هرچی هم حواسمو به حواشی پرت میکنم، فایده نداره. باز فکر میاد تو کله ام و قلبم درد میگیره.
پ.ن: نمی دونم درد کردنیه یا گرفتنی!
دلتنگی یه حس عجیبه. به دیدن نیست. ممکنه یکیو دوست داشته باشی، مدت زیادی نبینیش، اما دلت براش تنگ نشه. اما یکیو هر روز ببینی، بازم دلت براش تنگ بشه. به حرف زدن هم نیست. به فکر کردن به طرف هم نیست. نمیدونم با چه منطقی آدم دلش واسه کسی تنگ میشه. گاهی هم آدم فقط دلتنگ میشه. نه برای کس خاصی. من اینجوریم. یعنی یهو میرم تو مود دلتنگی. یا مثلا دلم واسه کسی تنگ میشه که همون لحظه پیشمه. شاید هم یه جور نگرانیه. نگرانی شدید که با ناچاری و درموندگی قاطی شده. مثل وقتایی که تو پیش من هستی و میدونم که چند دقیقه بعدش دیگه نخواهی بود. کاری هم از دستم برنمیاد و نمیتونم نگهت دارم. که مثلا نری سر کار، نری بیرون، نری به دیدن کسی، حتی نری یه اتاق دیگه و همین طور مدام پیش من بمونی. مدااااااااام. لحظه ها رو بذاری رو دور کُند. و بمونی. تو باید میشدی یه چیزی مثل حلقه توی دستم. که همیشه پیشم باشی و من هیچوقت نگران نشم که ممکنه یه وقتی دیگه پیشم نباشی و دلتنگت نشم.
یه بوی تلخ گند بود. گاهی میومد. مثل بوی پمادی که بابام قدیما به پاش میزد. عین بوییه که وقتی بمیرم، تو کفن حس میکنم. جدیدا هروقت یادت می افتم، بوش میاد.
دلم میخواد یه بار دیگه به صورتت دست بکشم تا مطمئن شم هستی. اما میدونم اگر ببینمت چنین کاری نمیکنم. تو نباید باشی. بودنت یعنی قراره بری. نباش که رفتنتو نبینم.
وقتی نیستی، من تنهام. میتونم بشینم و به تو فکر کنم تا از تنهایی در بیام. فکر تو، سرمو خیلی شلوغ میکنه. اونقدر که دیگه خودمو یادم میره. یادم میره که هستم و تنهام. از فکرت در میام. میبینم نیستی، اما هرچی سعی میکنم نمیتونم دوباره یادت بیفتم. اون موقع هاست که فقط شاکی هستم و ازت بدم میاد. که چرا نیستی. تو باید باشی. باید.