110 زندگی آروم من
روز به روز بی احساس تر میشم. اونقدر سردرگمم که نمیدونم باید جلوی این روند رو بگیرم یا نه.
چقدر امروز چای سرد خوردم. وقتی چای میریزم و یادم میره بخورم، بعد از یک ساعت میام میبینم یخ شده، میخورمش، این واقعا آرامش بخشه.
روز به روز بی احساس تر میشم. اونقدر سردرگمم که نمیدونم باید جلوی این روند رو بگیرم یا نه.
چقدر امروز چای سرد خوردم. وقتی چای میریزم و یادم میره بخورم، بعد از یک ساعت میام میبینم یخ شده، میخورمش، این واقعا آرامش بخشه.
فردا تولد شش ماهگی وبلاگمه. میدونم اگه زمان بیشتری توش بنویسم، بهش وابسته میشم. درست مثل عینکم. اونوقت غصه میخورم که با مرگم از دست میدمش. ای کسانی که منو دوست دارین، وقتی میاین بر مزارم، پرینت مطالب وبلاگم رو با خودتون بیارین و گاهی چند خط ازش برام بخونین.
1) گفتم برای به دست آوردنم کاری نکن. که همیشه منو داشته باشی. اما اومدی و باعث شدی من از دستت برم.
2) هرچی میگم بیا، میگی اگه بیام همین یه ذره هم که دارمت، از دست میدم.
پ.ن:
واسه همینه میگن زندگی یه بازیه. یه وقت تو این ور گود هستی و یه وقت اون.
بشوی اوراق اگر همدرس مایی
که درس عشق در دفتر نباشد
تازه میبینم دستام قرمز شده. این خون خودمه. من خودمو کشتم.
داستان سه گاو رو بابام برامون میگفت. وقتی من و سعید بچه بودیم. "من از همان روزی کشته شدم..." اون موقع تو داستان اصلا خون نمیدیدم. ولی الان همه جا دارم خون میبینم.
پ.ن:
تو داستان سه گاو، یه شیر بود که گاوها رو میکشت و میخورد.