266
دوستان! وقتی نمینویسم یعنی همه چی آرومه و من خوشبختم. این روزها خوشبختی در روزگارم اونقدر فوران کرده که خودمم باورم نمیشه. هرچند میدونم که موقته،
تازه عیده. خیلی هم عیده. و من خوشحالم. شاد شاد شاد. چون میریم شمال، خونمون، جنگل، مامانم، بعد از ماهها میرم ولایتمون ساری خوب خوشحالم. بهتر از اون رشت! کلی نی نی، خونواده، شلوغ، کلی خوش میگذره.
265
هر راهی رو میرم به نتیجه نمی رسم. اینجاست که میفهمم سال ها پیش همون دوراهی قدیمی رو اشتباه رفتم.
264
نمیخوام بهش برسم. میخوام همین طور عاشقش باشم و اون دوستم نداشته باشه و ازم دور باشه. دور دور...
263 خاطره
زیر یه پل بزرگ، تو یه دوربرگردون خلوت، بزنی کنار، ماشینو خاموش کنی، کنارت هم یه پارک بدون آدمیزاد باشه، سیگار روشن کنی، شیشه رو کمی بدی پایین، بارونم بیاد تو، به این فکر کنی که من تو این شهر خراب شده چیکار میکنم؟!
261
خواستم حرف بزنم. همون غم لعنتی نذاشت. گریه نبود. یه جور بغض بود که بیرون می پاشید. عین خون از گردن مرغی که بابام گردنشو بریده بود و داشت جون می داد.
260
تا چندی پیش همش به خودم میگفتم این اوضاع نابسامان درست میشه، تموم میشه. اما اونقدر این انتظار طولانی شد و راه به جایی که باید می بردم نبردم که دیگه به خودم امیدواری نمی دم. حالا بدون انتظار روزهای خوب، دارم می گذرونم. یه گوشه نشستم منتظرم یکی بیاد بگه من ازرائیلم، تموم شد، بیا بریم!
نتیجه گیری: بهتره آدم ندونه که روزگارش می تونه بهتر باشه.
259
میخوام این بار که دیدمت، نوک انگشت سبابه دست راستم بخوره به صورتت. اینجوری می فهمم که نزدیکی.
258
این روزها تو این مود هستم:
یاد من باشد تنها هستم.
256
باید بذارم برم. این رفتن ها کوچیک بوده که راه به جایی نبردم. خودمو جا گذاشتم. باید برگردم، خودمو بردارم و دوباره برم. این بار فقط من و قلمم. تنها نیستم. ذهنم با منه.
255
- به آلوک.
- تو این تاریکی که چیزی معلوم نیست.
- برای دیدن عشق نیازی به نور نیست.
254
ای تف به این زندگی که اگه بعد از مدت ها یه روز خوش داشته باشی، اونقدر روزهای بد زیاده که مطمئنی این فقط یه اتفاق نادر بوده!
253
دو تا چیزه که تو این شهر کم پیدا میشه. وقت و محبت.
252
251 سنگ ممر و ناترینگ!
آدمای اطراف من مثل تیله میمونن. قل میخورن دور و نزدیک میشن. یکی رو نخوام، با یه ضربه از خودم فرسنگ ها دورش میکنم حتی اگر به ظاهر کنارم بمونه. حالا از خدا یه معجزه میخوام، تا تو یه لحظه که نزدیک شدی، تبدیلت کنم به مکعب همیشه نزدیک بمونی.
250
آخی یعنی این نوشتن چقدر میتونه آدمو آروم کنه. اصلا من میخوام ازین ببعد بیام اینجا چرت و پرت بنویسم. ایرادی داره؟ اونقدر به خودم تلقین کردم که نباید فکر کنم، الان دیگه بخوام هم نمیتونم فکر کنم! کلا مغزم تعطیل شده. زندگی تکراری آروم بهتر از زندگی غیرتکراری ناآرومه. نه؟ من این تشویش رو نمیخوام. میخوام بخزم زیر این مبل و کسی منو نبینه تا چند روزی شایدم چند ماهی اونجا فقط بیصدا بمونم. شایدم بیشتر از چند ماه. اصلا به اندازه تمام این بودنم. همین بیست و اندی سال.
248
شده که مدام دچار یه غم بزرگ باشین؟
"گورت کجاست تا که به مدد عشق تو را از اعماق آن بیرون کشم؟"
و سال ها هی گریه کنین؟
من، سحر خانوم، معتاد به نوشتن هستم. نوشته هامو جدی نگیرید.