320 تولد سی و دو سالگی

فکر کردم چون فردا تولدمه باید پست بذارم. تو این مایه ها که مثلا هععععی پیر شدیم رفت و این قافله ی عمر عجب می گذرد. دوست ندارم برگردم به بیست سالگیم یا به بچگیام. چون امروزمو دوست دارم و فکر میکنم حالم بهتر از گذشته است. اما وقتی فکر میکنم که به مرگ نزدیک میشم و دیگه فرصتی برای موندن توی این دنیا ندارم، اونوقت دلم میخاد زمان متوقف بشه یا کندتر پیش بره یا حتی برگرده به عقب. تا این زندگی پر از تجربه های جورواجور و هیجانات و شیرینیاشو همچنان ادامه بدم.

319

آدم از بس دیر به دیر میاد، دیگه وقتی میاد نمیدونه کدومو بنویسه.

اردیبهشته و من در هر شرایط و هرجا باشم خوشحالم. خصوصا که حالا یه مرد کوچولوی اردیبهشتی کنارم هست که من هر روز بیشتر عاشقش میشم.

برای اولین بار در عمرم رفتم موهامو روشن کردم. در حد چی پشیمون شدم. امروز خودم دوسانت از نوک موهامو کوتاه کردم. اغلب کوتاه کردن موهام یه علت معنوی داشته. اما این بار کاملا بی علت بود. در کل، معنا در زندگانیم داره کم میشه.

سن که بالاتر میره آدم کمتر دچار احساسات شدید میشه. غم های بزرگ و شادیهای بزرگ دیگه به ندرت سراغ آدم میاد.

چه خوبه که بلاگفا نمیمیره. چون نوشته هام اینجا خیلی قدمت دارن و برام بسیار باارزش هستن.