اوضاع سیاسی ریخته به هم. با اینکه پنج ماه میگذره اما هنوزم شبها از فرط اضطراب خوابم نمیبره. تا گوشیو میذارم کنار فکر میکنم خبری شده باز روشن میکنم میچرخم توش. اونقدری که تا چندماه پیش اشتیاق برای مهاجرت داشتم دیگه ندارم. فکر میکنم هنوز امیدی هست و باید بمونم و بسازم. "امید" همون چیزیه که این روزا با پررنگ شدنش زندگی خیلی از ایرانی ها رو متحول کرده.

انرژی و انگیزه و شادابی که توی چندسال اخیر هی کمتر میشد داره بهم برمیگرده. تا جایی که بتونم از زمان حالم استفاده میکنم. همچنان چشم انتظار خبرهای مثبتی از مهاجرتم هستم.

پسرام بزرگتر و بزرگتر میشن و من دیگه به مرحله ای رسیدم که وقتی یکی ازم سنمو میپرسه باید فکر کنم و حساب کنم ببینم چندسالمه. عمر که از نیمه میگذره دیگه جوون نیستی و برات فرقی نمیکنه که چقدرش باقی مونده.