148 دلگب9
خسته ام. خستگیم جسمیه. نه روحی. روح سرحال اگه جسم خسته داشته باشه که به درد نمیخوره. از کارم خیلی راضی هستم. تازه رفتیم با یه شرکت بزرگ و معتبر ادغام شدیم و این برام خوبه. آخر هفته مامانم از کربلا برمیگرده و میریم شمال دیدنش. هرچی اصرار کرد نه من باهاش رفتم نه بابا و نه سعید. بابا که به جاش میخواد بره تایلند بگرده!
خوبه که هر آدمی برای خودش یه تسکین داشته باشه. حالا از هر نوع. نمیدونم که چنین چیزی رو دارم یا نه. اما میدونم که مدتهاست دیگه دنبالش نمیگردم. مهم اینه که راحت باشی. من راحتم. به جز گاهی که برای چند لحظه فوق العاده خودمو تنها میبینم. هرچی زمان میگذره، این موارد کمتر و کمتر پیش میاد. شاید یه روزی دیگه اصلا یادم میره که میشه "تسکین"ی هم داشت. چی میگم؟! از فرط خستگی هزیون میگم!
+ نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 22:52 توسط سحر
|
من، سحر خانوم، معتاد به نوشتن هستم. نوشته هامو جدی نگیرید.