148 دلگب9

خسته ام. خستگیم جسمیه. نه روحی. روح سرحال اگه جسم خسته داشته باشه که به درد نمیخوره. از کارم خیلی راضی هستم. تازه رفتیم با یه شرکت بزرگ و معتبر ادغام شدیم و این برام خوبه. آخر هفته مامانم از کربلا برمیگرده و میریم شمال دیدنش. هرچی اصرار کرد نه من باهاش رفتم نه بابا و نه سعید. بابا که به جاش میخواد بره تایلند بگرده!

خوبه که هر آدمی برای خودش یه تسکین داشته باشه. حالا از هر نوع. نمیدونم که چنین چیزی رو دارم یا نه. اما میدونم که مدتهاست دیگه دنبالش نمیگردم. مهم اینه که راحت باشی. من راحتم. به جز گاهی که برای چند لحظه فوق العاده خودمو تنها میبینم. هرچی زمان میگذره، این موارد کمتر و کمتر پیش میاد. شاید یه روزی دیگه اصلا یادم میره که میشه "تسکین"ی هم داشت. چی میگم؟! از فرط خستگی هزیون میگم!

147 دزدی از ...!

این روزها کسی به خودش زحمت نمی دهد یک نفر را کشف کند, زیبایی هایش را بیرون بکشد، تلخی هایش را صبر کند.
آدم های امروز دوستی های کنسروی می خواهند؛ یک کنسرو که فقط درش را باز کنند بعد یک نفر شیرین و مهربان از تویش بپرد بیرون و هی لبخند بزند و بگوید حق با توست.

146 خوره

خواب خوبی دیدم. خیلی خوب. حالم بده. خیلی بد.