305 نی نی
از دیروز فهمیدم که من دو نفرم! بابا اولین نفری بود که این خبرو شنید چون کنارم بود. هیچ گونه حس خاصی ندارم. فقط میخام زودتر این 8ماه بگذره تا از تنهایی دربیام. گاهی هم به آینده دور فکر میکنم. میگم اینا انگار ماموریت من در دیار غربته. که باید بچه بیارم به سروسامون برسونم و برگردم ولایت خودمون. همش این حسو دارم که یه روز برمیگردم. من متعلق به اینجا نیستم.
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۵ ساعت 0:47 توسط سحر
|
من، سحر خانوم، معتاد به نوشتن هستم. نوشته هامو جدی نگیرید.