یه هفته ای میشه من و سورن اومدیم ساری. سورن اولین بارشه اومده مسافرت. برا اولین بار دریا رو دید. بردیمش امامزاده کولا و پهنه کلا که مامان نذراشو ادا کنه. ولی کلا با بیرون رفتن موافق نیست. از بس تو خونه از صبح تا شب با من تنها بود به سکوت و آرامش عادت کرده. سه روز پیش ختنه اش کردیم. اونقدر جیغ کشید دلم کباب شد. جمعه قراره جشن بگیریم براش. حیف که علی نیست.

سورن جدیدا بیشتر با صدا میخنده. وقتی باهاش حرف میزنم جواب میده. وسط حرف زدنشم از ذوق جیغ میکشه. موهاش که ریخته بود داره درمیاد. پوستشم سفیدتر داره میشه.

گاهی که زیاد میخابه دلم براش تنگ میشه. میشینم نگاش میکنم تا بیدار شه. بغلش که میکنم انگار دنیا رو دارم.