92
- مگه تو هم میخندی؟!
- آره بابا ما بدبخت بیچاره ها همش میخندیم!
- مگه تو هم میخندی؟!
- آره بابا ما بدبخت بیچاره ها همش میخندیم!
یه چوب میخوام که باهاش بزنم تو سرم. یا یه معلم بداخلاق میخوام که منو بزنه. یه جوری که دردم نیاد اما از پا بیفتم. اینا نتیجه کسی یا اتفاقی نیست. نتیجه فکر کردن خودمه.
چه ساده گفتی
چه به سادگی شکستی آینه های مکرر قلبم را
آمدی
کندی
سوختی
بردی
و رفتی
ای اثیری
و آخر چه نصیب بردمت
بعد تو چون اجاقی نیم سوز از کاروانی شب مانده ام
تنها
دودی
شرری
و افسوس عشقی
ای کاش
ای کاش
ای کاش ...
پ.ن:
من اینا رو از روی یه خط بد مینویسم. اگه کسی از دوستان درستش رو میدونه و فکر میکنه باید اصلاح بشه، بهم بگه.
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی میشنوی، روی تو را
کاشکی میدیدم.
شانه بالازدنت را،
- بی قید –
و تکان دادن دستت که،
- مهم نیست زیاد –
و تکان دادن سر را که
-عجیب! عاقبت مرد؟
- افسوس!
کاشکی میدیدم.
من با خود می گویم
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد ؟؟؟
حمید مصدق
پ.ن:
سالها این شعر رو برای خودم میخوندم. تازه امروز فهمیدم شاعرش کیه!
یک انسان مسئول باید زندگی فردی اش را بر دو اصل منفی استوار کند تا زندگی اجتماعی و اقتصادی اش همواره بر اساس اصلی مثبت پایدار بماند: اول آنکه بیش از نیاز نخواسته باشد تا برای کسب آن خود را به خفت بیاندازد. دوم آنکه بیش از نیاز نداشته باشد تا برای حفظ آن محافظه کار شود. تقدیم به آنان که باور دارند منفی در منفی می شود مثبت.
جانباز، جمشید واحدی
چقدر خوب می شد اگر در میان طوفان های یک زندگی پرتقلای نامطمئن به حال خود رها می گشتم و تجارب خشونت آمیز و تلخ به من می آموخت که چگونه در طلب آرامشی تلاش کنم که اکنون در میان آن احساس دلتنگی می کنم.
جین ایر از شارلوت برونته
و خود را مثل موجی از هوا، یا قطره ای باران،
و شاید تکه ای از کوه، از شب ، از فضا احساس می کردم.
و روحم -درصمیم لحظه ها جاری-
چنان دمساز با روح طبیعت بود،
که از هر بوده و باشنده ی دیگر، به او نزدیکتر بودم.
و در من موج می زد شور،
و از من می تراوید آن نشاط و نور،
و نجوای سکوتم سایه می افکند تا بس دور.
م.امید
فریاد مرجانی باشد
که از آن ته می گوید
آسمان می خواهم.
چه سهمناک بود موج حادثه ...
اینو شاعر گفته!
کار
ناگفتنی ها
ای خدای من و او
تو خدایی یا او؟
او که با عشوه گری میکشتم
و به دستانش باز بر گونه من بیمار
روح به من میبخشد
او که با پلک به هم بستن خود میکشتم
و به چشمانش باز خیره به من
زنده ام میسازد
او که بی من زنده است
آرام، آسوده
و من اما بی او
خسته و فرسوده
ای خدای من و او
به تو سوگند خدا
و به او
و به چشمان پر از مشکی او
مشکیایش همه نور
ای خدای من و او
راستی را تو بگو
تو خدایی یا او؟
تو خدایی یا او؟؟
پ.ن:
من این شعر رو از روی دست نوشته های آتبین تایپ کردم. بعدا دیدم تو وبلاگ های دیگه هم هست. فکر نمیکردم اینقدر طرفدار داشته باشه.
بابا استقبااااااااال! رمز پست قبلی عدد 1 بود. توش هم دو خط بیشتر ننوشتم. آزمایشی بود. عوضش فهمیدم مطالبی که رمز دارن بیشتر طرفدار دارن چون کلی نظر براش گذاشته بودین. البته مثل همیشه نصفی از نظرات حذف شدن و امیدوارم به دل نگیرید.
رمز مطالب به افراد غریبه تر داده میشه. به اونایی که برای من فقط نقش خواننده رو دارن.
دیگر منتظر هیچ اتفاقی نیستم؛
همین بودن تو
اتفاق خوب و مدام ثانیههای من است…
چند ساعت از عمرم رو پشت کامپیوتر بودم؟
چند ساعتشو خواب بودم؟
چند ساعتشو در حال انجام کارهایی بودم که ازشون بدم میومد؟
احتمالا کلی هم درحال درس خوندن بودم.
چقدرش میمونه؟ من برای خوشی خودم چقدر وقت میذارم؟
اگر خدا در دلهاى شما خيرى سراغ داشته باشد بهتر از آنچه از شما گرفته شده به شما عطا مىكند و بر شما مىبخشايد و خدا آمرزنده مهربان است.
مرا که مست توام این خمار خواهد کشت ...