272 احوال این روزهایم خوش نیـــــــست
داغونم. اتفاقی نیست که ناراحتم کنه. اتفاقیه که منو به هم میریزه. عین دیوونه ها شب تا صبح سیگار میکشم و فکر میکنم. همیشه این فکر کردن اذیتم میکرد. آدم وقتی فکر میکنه، واقعیت رو بیشتر و بهتر میبینه. واقعیت تلخه (یا شایدم من بدبینم و همش نیمه خالی لیوان رو میبینم). اما به هرحال اوضاع خوب نیست. خوشبختی از یه حدی که بیشتر بشه، هرچقدر هم خدا رو شکر کنی، بازم می افتی. خدا میزنه تو سرت. میدونم میگین حکمت داره. کاش اینقدر احساس خوشبختی نمیکردم. که حالا با از دست دادنش اینجوری بشکنم. حالا نمیدونم چه خاکی تو سرم بریزم. درمونده شدم. بیچاره. یعنی دستم به جایی بند نیست. نمیتونم کاری کنم. مجبورم بشینم و نگاه کنم فقط. مثل همیشه هم در چنین مواقعی به خودم ضرر میرسونم. خودمو داغونتر میکنم. میذارم اتفاقای بد برای خودم بیفته. باید دردها رو تو خودم بریزم. درد. که منو وادار به نوشتن میکنه. پریروز بعد از سالها قلبم درد میکرد. اونقدر فشار عصبی روم بود که از حال رفتم. سعی میکنم همش با خودم باشه. هر دردی هم هست به تنهایی تحمل میکنم. درد، درد تنهاییه. که میبینم تو این خراب شده تنها میمونم. این روزها هی میگم که بریم شمال بمونیم. اونجا کلی آدم دوروبرمه. اما تو این تهران خراب شده با این همه جمعیت، هیچکی نیست. و این کلمه "نیست" چقدر اذیت میکنه. لامصب یهو همه زمین زیر پامو میبلعه و همه جا رو خالی میکنه. همین "نیــست"
من، سحر خانوم، معتاد به نوشتن هستم. نوشته هامو جدی نگیرید.