271
خدمت علی تموم شد. ماشین خریدم. درگیر خونه عوض کردن بودیم که نشد، قرارداد خوبی تو کار بستم واسه یک سال آینده. تصادف کردم. ماشین جدید خریدم. خدمت سعید تموم شد برگشت ساری. خونه رو عوض کردیم و تا 20 روز دیگه اسباب کشی میکنیم.
دیگه حال و حوصله دوست جدید رو ندارم. دوروبرم رو خلوت کردم. دوباره دارم نواختن کمانچه رو ادامه میدم. از فکر بچه بیرون اومدم و قبول کردم که فعلا زوده. کمتر میریم شمال. در حد سه ماه یه بار. رفت و آمدمون فقط با ریحانه ایناست.
تایم و انرژی و احساس و فکر و روزگارم رو واسه علی و همایون گذاشتم فقط.
گهگاهی دلم واسه بابام تنگ میشه اما اونقدر تو این شهر خراب شده درگیرم که زود یادم میره. بابا هم جدیدا بهم میزنگه!
همه چی آرومه و لحظه شماری میکنم بتونیم بریم رشت ساکن شیم.
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 23:30 توسط سحر
|
من، سحر خانوم، معتاد به نوشتن هستم. نوشته هامو جدی نگیرید.