بیست روز دیگه چهل سالم میشه. تازگیا اولین خونه ام توی امریکا رو خریدم و سخت مشغول تهیه جهیزیه اش هستم. گاهی فکر میکنم اگه مثلا همین فردا بمیرم چی میشه. قسطام چی میشن. بچه هام سرنوشتشون چی میشه. اینکه اگه همین فردا بمیرم رو همه عمرم بهش فکر میکردم. در هر دوره ای هم یه سری نگرانی‌ها و کارهای نکرده و حرفهای زده نشده داشتم. ارتباط با ایران بیشتر از یک ماهه قطع شده. و من سخت دنبال اینم که با یه سری آدمها ارتباط بگیرم. بااینکه وقتی نت وصل بود هم سالها بود سراغی ازشون نمیگرفتما. اما الان انگار گمشون کردم. شایدم میترسم خودم گم بشم. خلاصه که روزگار غریبیست نازنین. انگار در دنیای ناشناخته ای موقتا گم شدم و قراره بزودی برگردم به دیار کهن. بااینکه میدونم هرگز نمیتونم به ایران برگردم اما باورم نمیشه که دیگه خونه بچگیامو نمیبینم. بخابم که فردا امتحان دارم. اصلا من چرا تا این سن هنوز دارم درس میخونم. کاش میشد هیچ کاری برای انجام دادن نداشتم. صبح هر وقت دلم میخاست بیدار میشدم. چای میخوردم بعدم رو صندلی توی حیاط مینشستم و ساعتها با آسمون و درختها در سکوت خیره میشدم. همین. هیچ نگرانی هم نبود. اصلا چیزی برای فکر کردن نبود.